نقطه

برگردان؛ شعر و متن / فرانسه‌ای-دری دری-فرانسه‌ای


بامداد Le matin

بامداد

شعر: ویکتور هوگو

ترجمه: احمد سجاد
==============
چادر بامداد بر فراز کوه‌ها گسترده می‌شود
و پرتوی تازه، چرخ پیر را روشن می‌کند
و اولین سرود پرنده‌گان بر شاخ‌ها
در اولین شعشعه‌های بامداد
چون شکوهی در مستی
در اوج آسمان‌ها با عشق پیوند می‌خورد

آری، به نوری‌ که در آسمان می‌درخشد،‌ بخند
فردا، آنگاه که تابوت، مرا بلعید، خواهی دید
خورشیدی به‌همین زیبایی بر ناامیدی تو برق خواهد زد
و همین پرنده‌گان
بر گور خاموش و تاریک من
چکامه‌ی بامداد را
خواهند سرود

مگر در آنسوی افق، در آن موقع، روح من مجذوب خواهد بود
آینده‌یی بی‌پایان، در هستی نامحدود، شروع خواهد ‌شد
و در بامداد ابدیت
از خواب زنده‌گی بیدار خواهیم شد؛

چنانی که در شبی تاریک از رویایی آشفته !

Le matin

Poème: Victor Hugo

Traduit en Dari par: Ahmad Sajad


Le voile du matin sur les monts se déploie
Vois, un rayon naissant blanchit la vieille tour
Et déjà dans les cieux s'unit avec amour
Ainsi que la gloire à la joie
Le premier chant des bois aux premiers feux du jour

Oui, souris à l'éclat dont le ciel se décore
Tu verras, si demain le cercueil me dévore
Un soleil aussi beau luire à ton désespoir
Et les mêmes oiseaux chanter la même aurore
Sur mon tombeau muet et noir

Mais dans l'autre horizon l'âme alors est ravie
L'avenir sans fin s'ouvre à l'être illimité
Au matin de l'éternité
On se réveille de la vie
Comme d'une nuit sombre ou d'un rêve agité

جمعه پانزدهم شهریور 1392  توسط احمد سجاد سجاد  |

 

یأس؛ شعری از خودم با برگردان آن به فرانسوی توسط خودم:

 

 

-یأس-                

شبی فانوس این جان پریشان را
به راه باد بگذارم
شبی با دست مأیوسی
گلوی آرزوهای دل دیوانه‌ی خود را
فشارم سخت و خیلی سخت و خیلی سخت...
که بربندند از اینجا رخت
شبی از کاسه بیرون سازم این چشمان پرخون را
شبی از سینه بیرون افگنم این قلب محزون را
شبی بر هم بریزم هر ستون استخوانم را
و در دست اجل بسپارم این عاصی و سرگردان و وحشی و ملول و خسته و پردرد:
جانم را!
شبی این جسم ویران را
رهایی بخشم از تشویش و فارغ سازم از سودا
و مرغ بی پر و بی‌بال روحم را
ز چنگ پنجه‌ی بی‌رحم تن
آزاد بگذارم
شبی فانوس این جان پریشان‌خاطر و آواره‌ی خود را
به راه باد بگذارم !

La Déception
Poème: Ahmad Sajad
Traduit en français par: Ahmad Sajad

Un soir mettrai-je la lanterne de ma vie inquiétée
Sur l’allée du vent
Un soir étoufferai-je furieusement avec les mains de désespoir
Les espérances de mon cœur fou
Afin qu’elles aillent trop loin d’ici
Un soir ferai-je sortir mes yeux ensanglantés
Un soir arracherai-je de poitrine mon cœur déprimé
Un soir j’effondrerai toute colonne de mon corps
Un soir donnerai-je au mort
La bride de ma vie fautive, vagabonde, sauvage, épuisée et douloureuse
Un soir relâcherai-je mon abattu soi d’inquiétude et tour
Un soir libèrerai-je l’oiseau mal à l’aise de mon âme
De la restriction dure de mon corps
Un soir mettrai-je la lanterne de ma vie inquiétée, triste et vagabonde
Sur l’allée du vent

جمعه بیست و پنجم مرداد 1392  توسط احمد سجاد سجاد  |

 

گمنامی گم‌نشده !...

 
 
از کتاب شکست سکوت (کارو)
برگردان به فرانسه‌ای: احمد سجاد «سجاد»

گمنامی گم‌نشده !...
میان همه‌ی جوی‌ها که همراه همه‌ی رود ها،‌ به‌دریا سرازیر می‌شدند، جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به‌دریا را نداشت !.....

وقتی سایر جوی‌ها پرسیدند چرا؟‌ گفت: من هرچند در مقابل عظمت دریا بس‌ ناچیز و خوارم؛ اما من ...
«گمنامی گم‌نشده» را بیش‌تر از «شهرت گم‌شده» دوست دارم !
 

L’anonymat connu :

Parmi tous les ruisseaux et toutes les rivières qui se renversaient ensemble dans la mer ; il y avait un petit ruisseau qui n’avait aucune envie à s’y renverser, quand les autres ruisseaux lui ont demandé la raison, il a dit : « Bien que devant la majesté de la mer je suis très pitoyable et très insignifiant mais ...
J’aime beaucoup plus « L’Anonymat connu » que « La Réputation Perdue

یکشنبه بیستم مرداد 1392  توسط احمد سجاد سجاد  |

 

شبی که به آسمان نگاه میکردم! شعری از ویکتور هوگو

 


 Un soir que je regardais le ciel

 Elle me dit, un soir, en souriant :
- Ami, pourquoi contemplez-vous sans cesse
Le jour qui fuit, ou l'ombre qui s'abaisse,
 Ou l'astre d'or qui monte à l'orient ?
Que font vos yeux là-haut ? Je les réclame.
Quittez le ciel; regardez dans mon âme !
 
Dans ce ciel vaste, ombre où vous vous plaisez,
Où vos regards démesurés vont lire,
Qu'apprendrez-vous qui vaille mon sourire ?
Qu'apprendras-tu qui vaille nos baisers ?
Oh! De mon cœur lève les chastes voiles.
Si tu savais comme il est plein d'étoiles !

Que de soleils ! vois-tu, quand nous aimons,
Tout est en nous un radieux spectacle.
Le dévouement, rayonnant sur l'obstacle,
Vaut bien Vénus qui brille sur les monts.
Le vaste azur n'est rien, je te l'atteste ;
Le ciel que j'ai dans l'âme est plus céleste !

C'est beau de voir un astre s'allumer.
Le monde est plein de merveilleuses choses.
Douce est l'aurore et douces sont les roses.
Rien n'est si doux que le charme d'aimer !
La clarté vraie et la meilleure flamme,
C'est le rayon qui va de l'âme à l'âme !

L'amour vaut mieux, au fond des antres frais,
Que ces soleils qu'on ignore et qu'on nomme.
Dieu mit, sachant ce qui convient à l'homme,
Le ciel bien loin et la femme tout près.
Il dit à ceux qui scrutent l'azur sombre :
"Vivez ! Aimez ! Le reste, c'est mon ombre !"

Aimons ! C’est tout. Et Dieu le veut ainsi.
Laisse ton ciel que de froids rayons dorent !
Tu trouveras, dans deux yeux qui t'adorent,
Plus de beauté, plus de lumière aussi !
Aimer, c'est voir, sentir, rêver, comprendre.
L'esprit plus grand s'ajoute au cœur plus tendre.

Viens, bien-aimé ! N’entends-tu pas toujours
Dans nos transports une harmonie étrange ?
Autour de nous la nature se change
En une lyre et chante nos amours.
Viens ! Aimons-nous ! Errons sur la pelouse
Ne songe plus au ciel ! J’en suis jalouse ! -

Ma bien-aimée ainsi tout bas parlait,
Avec son front posé sur sa main blanche,
Et l'œil rêveur d'un ange qui se penche,
Et sa voix grave, et cet air qui me plaît ;
Belle et tranquille, et de me voir charmée,
Ainsi tout bas parlait ma bien-aimée.

Nos cœurs battaient ; l'extase m'étouffait ;
Les fleurs du soir entrouvraient leurs corolles ...
Qu'avez-vous fait, arbres, de nos paroles ?
De nos soupirs, rochers, qu'avez-vous faits ?
C'est un destin bien triste que le nôtre,
Puisqu'un tel jour s'envole comme un autre !

O souvenirs ! Trésor dans l'ombre accru !
Sombre horizon des anciennes pensées !
Chère lueur des choses éclipsées !
Rayonnement du passé disparu !
Comme du seuil et du dehors d'un temple,
L'œil de l'esprit en rêvant vous contemple !

Quand les beaux jours font place aux jours amers,
De tout bonheur il faut quitter l'idée ;
Quand l'espérance est tout à fait vidée,
Laissons tomber la coupe au fond des mers.
L'oubli ! L’oubli ! C’est l'onde où tout se noie ;
C'est la mer sombre où l'on jette sa joie.

برگردان: احمد سجاد سجاد
 
شبی که به آسمان نگاه می‌کردم

شبی لبخندزنان به من گفت:
محبوب من، چرا پیوسته به روزی که شام میشود، به تاریکی که می‌گسترد
و به ستاره‌های زرینی که در مشرق پدیدار می‌شوند؛ خیره می‌شوید؟
به من بازگو، چشمان شما در آن بلندا چه‌کار می‌کنند؟
آسمان را ترک گفته به روح من ببینید!

به کجای این آسمان پهناور و تاریک، دل خوش کرده‌اید؟
نگاه‌های عمیق‌تان کجای این آسمان را خواهند خواند؟
چه را خواهید دانست که بر لبخند من بیرزد!؟
و چه چیزی را با ارزش‌تر از بوسه‌ی من خواهی یافت!؟
آه! این پرده‌ی تقوا را از روی قلب من یکسو بزن
کاش می‌دانستی قلب من هم پر از ستاره‌‌ست

بیا که عشق بورزیم؛ به جز آفتاب نخواهیم دید
همه چیز منظره‌یی شاد و خرم خواهد نُمود
وفایی که از روی عشق بر گره‌ها لبخند می‌زند
از زهره‌یی که بر فراز کوه می‌درخشد، باارزش‌تر است
فاش می‌گویم، این رواق نیلگون پهناور
در مقابل آسمان ملکوتی روح من؛ چیزی نیست

دیدن درخشیدن ستاره‌ زیباست
دنیا پر از زیبایی‌ست
بامداد زیباست، گل‌ها زیباستند...
اما هیچ چیز به جذابیت عشق زیبا نیست
نور حقیقی و مشعل جاویدان
پرتوی‌ست که از روحی به روحی می‌تابد.

عشق در سمجی توفانی باارزش‌تر است
از آن خورشید‌هایی که به‌‌آنها بی‌اعتناییم و از آن‌ها فقط نام می‌بریم
خدا آنچه در خور انسان است به او می‌دهد
آسمانِ دور و معشوقه‌ی نزدیک
خدا به آنانی که به موشگافی آسمان مایل‌اند میگوید:
«زنده‌گانی کنید!،‌ عشق بورزید! باقی همه سایه‌ی من است!»

عشق می‌ورزیم و بس، و همین است آنچه خدا می‌خواهد!
بگذار که آسمانت با اشعه‌های سرد، زرین شود
آن نور و زیبایی‌یی را که دنبالش استی
در دو چشمی که خیلی دوستت دارند نیز خواهی یافت
عشق، دیدن است، محسوس کردن است، آرزوست، پی‌بردن است
این فکر رسا در هر چه قلب عاشق است می‌گنجد

محبوب خوب من! بیا! مگر هنوز هم
آواز غریبی را که هنگام سیر ما بلند می‌شود؛ نمی‌شنوی؟
طبیعت در هاله‌ی ما به ربابی عوض می‌شود
تا عشق ما را بنوازد
بیا که عشق بورزیم، بیا که در چمن به تفرج قدم زنیم
دیگر به آسمان میندیش، من از آن رشک می‌برم
×××
معشوق من همچنان آهسته حرف می‌زد؛
دست سفید خود به پیشانی گرفته بود
چشمان خواب‌آلود معصومش خمیده
و آوازش پرتأثیر
و من از این منظر حظ می‌بردم
معشوق زیبا و آرام من، با هر نگاه شیفته‌ام می‌کرد
و همچنان آهسته حرف می‌زد...

قلب‌های مان می‌تپید؛ هیجان خفه‌ام میکرد
غنچه‌های گل‌های نیم‌باز شب، می‌شگفتند...
ایا درختان ! با حرف‌های ما چه کردید؟
ایا سنگ‌ها ! با آه های ما چه کردید؟
روزها پی یکدگر می‌گذرند
و این؛ تقدیری‌ست غم‌انگیزتر از تقدیر ما

ایا خاطرات! ایا گنج‌های سایه‌ی گسترده
ای افق تاریک اندیشه‌های کهنه
ای نور منعَکَس
ای شادی گذشته‌ی گم‌شده
چشم خوابیده‌ی امید به شما خیره می‌شوند
چنانکه بر آستانه‌ و مدخل یک معبد !

آنگاه‌که روز های خوش برای روزهای تلخ جا خالی می‌کنند
از هر نوع شادی باید دست شست!
آنگاه که انتظار همه چیز را سر‌می‌کشد
باید جام را در عمق بحر انداخت
فراموشی!
فراموشی‌ تلاطمی‌ست که همه چیز را غرق می‌کند
و بحری سیاه‌ست آنجا که ناگزیر خوشی‌ها را باید افگند

شنبه نوزدهم مرداد 1392  توسط احمد سجاد سجاد  |

 

 



احمد سجاد سجاد «طاهری». متولد 28 جوزا/خرداد 1371 خورشیدی در کابل. دانشجوی زبان و ادبیات فرانسه در دانشگاه کابل.
0093782053009

ahsajjad.taheri@gmail.com

 

 

بامداد Le matin
یأس؛ شعری از خودم با برگردان آن به فرانسوی توسط خودم:
گمنامی گم‌نشده !...
شبی که به آسمان نگاه میکردم! شعری از ویکتور هوگو

 

هفته سوم شهریور 1392
هفته چهارم مرداد 1392
هفته سوم مرداد 1392

 

 

لغت‌نامه‌ی دهخدا
کاوه جبران
سهراب سیرت
زبیر هجران
مریم میترا
صدا سلطانی
مجیب مهرداد
محمد یاسین نگاه
علیرضا بدیع
کاوه - تاریخی، فرهنی، سیاسی
عنایت شهیر
خالد نویسا
واصف باختری
جاوید فرهاد
مظفری
نور محمد نورنیا
ژکفر حسینی
مبارکشاه شهرام
نصیراحمد نشاط
نبی ادیبان
Livre-roman Francais
Poesie francaise
Enrico Macias
Mon poeme

 

 

RSS 2.0

JavaScript Codes

کدهای جاوا اسکریپت



ابزار رایگان وبلاگ
مدل

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

اسلایدر